X
تبلیغات
زولا

« برسد به دست یک خسرو»

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

۲۸ / تیر / ۱۳۸۷

یکشنبه 28 تیر 1388 02:10 ب.ظ نویسنده: طیبه نظرات: 15 نظر چاپ

بسم الله الرحمن الرحیم 




ایوان تهی است و باغ از یاد مسافر سرشار...


جمعه نزدیکای ظهر بود نمیدونم سر چی با آبجی ام یه خورده حرفم شد ُبرای اینکه فراموش کنم رفتم توی یه اتاق دیگه


اذان گفتن نمازظهرم و که خوندم دوباره خواستم بیام پیش آبجی ام که از دلش در بیارم ،آبجی ام سر کامپیوتر نبود


رو دسک تاپ این عکس شما رو گذاشته بود و گوشه اش نوشته بود روحش شاد !!!



اخمام رفت تو هم ولی دلم نلرزید چون یک هزارم درصد هم تو فکر باورکردن نبودم

خیلی ناراحت شدم واسم سوال شد این دیگه چه کار ِ بی معنی ایه !!؟



عکس و عوض کردم از این کارش ناراحت شدم رفتم نماز عصرم و خوندم نیم ساعت دیگه برگشتم این کارش اون لحظه که برگشته بودم یادم رفته بود

بهش گفتم:میشه زودتر بلند شی یه کار کوچولو دارم بعد دوباره خواستی بیا

گفت:صبر کن ! میخوام آپ کنم!


گفتم :واه !!!!


حالا چه عجله ایه !؟ تو هم که تازه آپ کردی ، حالا یکی دوساعت دیگه نمیشه؟

گفت:میخوام واسه خسرو شکیبایی آپ کنم !!



من ِ باهوش ! هنوز نفهمیدم قضیه چیه ...

گفتم یعنی چی؟ خسرو شکیبایی ؟!!


با انصاف نه گذاشت نه برداشت ،یهو گفت : خسرو شکیبایی مُُرد ...!!



طوفانی سر رسید

            تصویری شکست                                           

                     خیالی از هم گسیخت                          

                     

نفسم سنگین شد چندین بار ازش پرسیدم شوخی میکنی؟!!!

گفت باور کن الان حامد جوادزاده تو رادیو گفت ....


بدنم یخ کرد . گیج و منگ بودم  میخواستم بغضم نترکه چون پیش خودم میگفتم دروغه ...شاید حالش بده ...


شایعه ؟!! نمیدونم آخه تو رادیو  ...


یعنی میشه آبجی اشتباه شنیده باشه ؟!!!!


دیگه پاهام جون نداشت رفتم یه گوشه نشستم اما دیگه سعی ام فایده نداشت صورتم خیس ِ خیس شده بود و قلبم داشت از جاش کنده میشد


زدم شبکه خبر هی زیر نویس ها رو نگاه میکردم ،اینا دیگه چیه ؟؟!!

شبکه خبر هم نگفت !

پس دروغه؟!! یه چشمم به تله ویزیون یه چشمم به ساعت

خدایا چرا ساعت دو نمیشه ؟ ....


اگه راست باشه اخبار میگه دیگه آره ؟


آره دیگه میگه ،خدا کنه نگه  ... ساعت دو شد به سختی می تونستم نفس بکشم 

...



یا خدا ... چرا عکس عمو خسرو رو دارن نشون میدن  ...

این آقای حیاتی چی داره میگه ؟!


خسرو شکیبایی بازیگر سینما، تئاتر و تلویزیون ساعت 9 صبح امروز جمعه 28 تیر در سن 64 سالگی به علت نارسایی قلبی در بیمارستان پارسیان ...


در سن 64 سالگی؟؟


ستاره ها در سردی رگ هایم لرزیدند ...


یاعلی ... دیگه نمیدونستم چه خاکی تو سرم کنم !...

داشتم دیونه میشدم


رفتم تو آشپزخونه کسی منو نبینه  ...

مدام سرم و بالا میگرفتم و میگفتم آخه چرا ؟ خدا چرا ؟ چرا؟ چرااااااااااا؟ ....


چرا عمو خسرو ِ من ؟ ها ؟ خیلی زود بود ...



از خدا دلگیر بودم !

یه دلم نمی خواست از خدا گِله کنم ، یه دلم داشت دیوونه میشد هی از خدا سوال می پرسید و خدا هیچی نمی گفت ...



راستی عمو خسرو خدا از اون همه اشک و ناراحتی مردم از اینکه بُردت ...


دلش به حال ماها نسوخت ؟!


....


نمیدونستم چه کار کنم سرم و گرفتم تو دستام و داشتم از گریه خفه میشدم دلم می خواست داد بزنم اما نمیشد ...



خدایا یعنی چی ؟ یعنی دیگه نداریمش ؟  اون صدا ،اون نگاه ، اون شونه های و پهن و موهای پر کلاغی و لختش و کجا میخوای ببری ؟!

خدا باور کن هنوز بهش نیاز داریم ،خدا جون باور کن دوسش داریم ...



اون روز و فرداش

هی زیرنویس ها می رفتن و می اومدن


در گذشت! خسرو شکیبایی بازیگر سینما، تئاتر و تلویزیون  ...

تشییع جنازه ...


تشییع جنازه  دیگه چیه !!!؟


یک شنبه ساعت ...


از هر چی زیر نویس بدم میاد از هر چی ...

مرحوم ! خسرو شکیبایی؟؟!!

خدا اینا چی میگن ؟

من نمی خوام ، من نمیتونم   من چه جوری باید باور کنم ؟


مرحوم؟ تشییع جنازه ؟ زنده یاد ؟ تسلیت به کی؟ خانواده ی آن مرحوم ؟!!!

ملت ایران !؟




لحظه ام از طنین ریزشِِِِِِِِ ِ پیوند ها پُر بود ...



دیگه هیچ دلیلی واسه خنده نمی دیدم ... هیچی نمیتونست منو بخندونه

انگار از ریشه داشتم خشک می شدم



دیگه کم مونده بود چشام سرم داد بزنن که بسه دیگه خسته مون کردی چه قدر میخوای گریه کنی ؟ تا کِی ؟!!

اگه گریه نبود حتماً دق میکردم

...



تهران نبودم که تو مراسمت باشم

خبرگزاری ها پر شده بود از عکس های مراسم تشییع ! ...


درک نکردن حالم از طرف اطرافیان و مجبور به پنهان کردن این همه درد ، زخمی بود رو زخمهای دیگه ام ....

همه ناراحت و متحیر بودن اما حال من و خیلی نمی فهمیدن

شاید حق داشتن


نمیدونم...


اما احساس میکردم دارم می پوسم ...


عمو خسرو میدونی کی میخندیدم ؟! همون شبا ساعت 1 " در کنار هم "میداد

گاهی بعد ازدیدنت ،حرفا و شوخی هات همچین شاد وخوشحال میشدم که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده اما لا مصب همین که تمام میشد همون دیدنی که اون لحظه کمی آرومم میکرد  نمک میشد رو زخمم ...


انقدر غمت داغونم کردم که یه جورایی افسرده شدم ،تو خودم می سوختم وخورد میشدم

...



تا یه جایی که ...


میدونی که چی میخوام بگم عمو خسرو  نه؟


یادش به خیر اون روزا بیش تر از الان حرفات و می شنیدم انگار واقعاً رو به روم بودی و باهام صحبت میکردی تقریبا ً سه ماه گذشته بود و من روز به روز بدتر میشدم

که همون موقع ها بهت قول دادم دیگه اونطوری نمونم ،به خاطر تو 

فقط به خاطر تو عمو خسرو


تا جایی که تونستم سعی خودم و کردم که از اون حال و هوا بیرون بیام تا یه جاهایی موفق بودم ولی...


بعدِ اون تصمیم گرفتم یکی از اون نامه هایی که برات مینویسم و تو وبلاگ بذارم ،گذاشتم و ادامه پیدا کرد

و

بعضی از حرفام و اینجا نوشتم

و مطمئنم همه اش به دستت رسیده .



از تکرار خوندن مطالبی که در موردت نوشتن خسته نمیشم ...

هیچ وقت نشد این قسمت از یادداشت بیژن بیرنگ و بخونم و دلم نگیره و چشام خیس نشه ....


هیچ وقت ...



"وقتی سرزمین سبزِ نا تمام تمام شد ،بارها به من گفت :"بیا باز یک خانه سبز بنویس ،دلم خیلی تنگِ حرفات شده! تو پدرسوخته چیزایی مینویسی که فرق دارد ."


ومن نمی توانستم به او حالی کنم فرق فقط تو بودی ،نه قلم من!چند باری که به خانه اش رفتم نوار های ضبط شده ی خانه سبز را نشان می داد و می گفت همیشه نگاه شان میکنم.میدانم که همه اش از سر بزرگواری و مهربانی بود که مرا که قلمم مدت ها خشکیده بود دوباره سر شوقِ نوشتن بیاورد.خب خسرو این طوری بود دیگر .


همیشه کارش این بود که موتور دیگران را به حرکت بیاورد.مثل علی کوچولو،رامبد و کسانی که نقش های کوچک داشتند و...


می دانید شروع به حرف زدن در مورد خسرو خیلی آسان است ولی تمام کردنش خیلی سخت است! چون هر چه میگویی حس میکنی کم گفته ای ،

مخصوصا  وقتی رفته باشد.



وقتی بغض هجرش را مدام توی گلو داشته باشی و خیسی چشمانت که از یادش ،مدام نمی گذارد که کاغذ را خوب ببینی ،

نوشتن را برایت سخت کرده باشد و دلت دائم نبودنش را باور نکند نه به خاطر اینکه یک دوست ،یک بازیگر خوب یا یک شعر را ، بلکه چون یک سرمایه ی ملی در هنر از دست داده ای وقتی با تمام وجودت باور داشته باشی که بعضی از انسان ها متعلق به خودشان نیستند بلکه متعلق به همه ی مردم اند .

مردمی که حق حضور و دیدنش را دارند،آن وقت دلت بدجوری می سوزد که 63 سال اصلاً سال های زیادی نبود .


واین طوری است که وقتی می خواهی حرفت را در مورد خسرو تمام کنی ، کار خیلی سخت می شود و نگران می شوی نکند حرفی را جا انداخته باشی ،


با اینکه می دانی حرف های جا افتاده بسیاری خواهی داشت . من می دانم جای خسرو شکیبایی هرگز پُر نخواهد شد و بیشتر یقین دارم که هیچ وقت نمی توانم دیگر خانه سبز بسازم یا مهرجویی دیگر هامون نخواهد ساخت .


و باز می دانم که هنوز مدتی نگذشته همه خواهیم فهمید که وقتی می نویسیم یا فیلم میسازیم وقتی به خلق و بازی ای که خسرو را می خواهد می رسیم ، با حسرت خواهیم گفت جای خسرو شکیبایی خالی ست  . و اگر عاقل باشیم به خود خواهیم گفت:" نه! این نقش را به کسی دیگر نمیتوان داد."

و آن وقت نقش را عوض خواهیم کرد .


بله جای خسرو شکیبایی خیلی خیلی خالی ست .


خسرو یک سوپر استار بود. در جایگاه سوپر استار بود ولی مثل یک سوپر استار زندگی نکرد." 




عمو خسرو ِ عزیزم برای همه چیزایی که ازت یاد گرفتم به خاطر همه ی لحظاتی که باهات زندگی کردم

همه ی خنده هام و بغض هام و اشک هام


همه ی سکوت ها و لرزش دل ها .... واسه ی همه چی ممنون و مدیونتم .

و


 به خاطر این اعتقادت :


 " مهربانی ها و احترام ها فراموش شده


 گذشته ی ما مملو از سنت ها ی زیبا ی خانوادگی است ،ولی داریم کم کم فراموششان می کنیم .مادرم همیشه جلوی پای من بلند میشد و من از بچگی آموخته ام که به همه احترام بگذارم .حتی جلوی پسرم وقتی وارد خانه میشود ،بلند میشوم .امکان ندارد جلوی پای ِ همسرم بلند نشوم .

همیشه معتقد به مهربانی توام با احترام بوده ام .


 ... و مرگ


معتقدم مرگ حق است و باید با این مقوله جوری طرف شویم که اگر فهمیدی فردا رفتنی هستی ،پشیمان نباشی از این که چرا مهربان نبوده ای."



هیچ وقت یادم نمیره عمو خسرو ، سعی میکنم خوب بفهمم .


آقای خسرو شکیبایی ِ عزیز ،عمو خسرو ِ من ،امیدوارم روحت آروم باشه .



میان ما راه درازی نیست : لرزش یک برگ ...


                                      به امید دیدار ...

  


   «بدون سانسور» عشـق و دیگـر هیـچ . . .


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


جاده تهی است


        تـــو باز نخواهی گشت 


                             و چشمم به راه تو نیست


ساقه نمی لرزد


آب از رفتن خسته است ، تـــو نیستی نوسان نیست 


تـــو نیستی و تپیدن گردابی است

                                  

تـــو نیستی ،

                                           

غریو رودها گویا نیست و دره ها ناخواناست ...





یادداشت احمد امینی  _ ادامه مطلب ...





صبح زود یکی از روزهای بهمن۱۳۸۰  است . گروه به تدریج به خانه ای می رسند ، صبحانه ای می خورند وسایلشان را آماده می کنند و به انتظار می نشینند تا بازیگران هم یکی یکی از راه برسند ، گریم شوند و جلوی دوربین بروند .


قرار است آن روز با صحنه ای شروع شود که : تلفن اول صبح زنگ می زند، رسول مجد فر ( خسرو شکیبایی) بیدار می شود . به تلفن جواب می دهد .


بنابر این پیش از بقیه بازیگران منتظر خسرو هستیم . از راه می رسد .

جواب سلام و احوالپرسی ها را نا مفهوم می دهد حتی با من هم کمی سر سنگین به نظر می رسد دلیلش را نمیدانمو نمیفهمم ، دیشب که سرحال و خوب از هم جدا شدیم !


گریم می شود از دستیار ها و بقیه پرس و جو میکنم


آنها هم چیزی نمی دانند ظاهراً خسرو در تمام مدت گرین هم ساکت و در خود بوده است.

آماده می شویم که در یک نمای متحرک، بیدار شدن و، برخاستن از تخت، رفتن به سراغ تلفن وبرداشتن گوشی را بگیریم.

شاپور پورامین پشت دوربین، روی اسپایدر، به همراه دستیارانش آماد ه اند .


برداشت اول :


صدای زنگ تلفن ( برای واقعی شدن حس بازیگر - و البته همه ی افراد حاضر در صحنه! - سپرده ام که حتماً بازیگر نقش شخصیت پشت تلفن هم بیاید،ولی به دلیل دیر رسیدن او ، یکی از دستیار ها از پشت تلفن همراهش از اتاقی دیگر شماره تلفن خانه را می گیرد)

خسرو را بیدار میکند.

به نظرم می رسد که در آن لحظه واقعاً به خواب رفته ( او  جوری چشم باز میکند  و از جایش بلند

می شود که همه مجاب می شوند واقعاً او خواب بوده ! ).

بلند می شود .

دوریبن او را همراهی می کند

گوشی را بر میدارد و با صدایی گرفته پاسخ می دهد :" الو، بله! "

مشکلی ادامه ی صحنه را قطع میکند . دوباره . خسرو به خواب می رود.

زنگ تلفن . خسرو بیدار می شود .


دقیقاً با همان حرکت های قبلی و با همان زمان بندی مشخص می رود تا گوشی را بردارد.

صدای گرفته ی خسرو : " الو، بله!" باز مجبورم تصویربرداری را قطع کنم.

صدایی از بیرون یا چیز دیگری مانند آن .

برداشت سوم هم باز به دلیل مشکلی نا تمام می ماند.


اینجا دیگر صدای خسرو به اعتراض بلند می شود : " آآآه ! از صبح که بیدار شدم سعی کردم کمتر حرف بزنم ، تا گرفتگی اول صبح صدامو حفظ کنم . که نشد و با این تکرار برداشت ها صدام باز شد . حالا باید گرفتگی صدامو خودم بسازم "


همه حیرت کرده بودیم .


پس سر سنگینی اول صبح خسرو ، دلخوری نبود . او سعی کرده با حرف نزدن گرفتگی صدای صبحگاهی اش را به صحنه بیاورد .


من شگفت زده از این ابتکار هنرمندانه و احساس مسئولیتش ، او را در آغوش کشیدم و بوسیدم ،


پیش از آن که حتی آخرین برداشت را بگیرم ، چشم های هر دومان خیس شد ...


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


  صحنه در یک پارک می گذشت .

قرار است رسول مجدفر به همراه خواهر (زهره حمیدی) و دختر عمویش (مهرانه مهین ترابی) که به تازگی از خارج برگشته ، به دیدن و خواستگاری دختری برود که شوهر خواهر "بد طینت" ش( علی اصغر طبسی) برای همسری او پیدا کرده .


مجدداً دوربین متحرک ما در انتظار خسرو است که شاخه گلی در دست به اتفاق همراهان از پشت درختان انبوه پارک بیرون بیاید و به دیدن دختر برود (بعداً معلوم می شود دختر کمی شیرین عقل است و شوهر خواهر خسرو برای دست انداختن و آزار رساندن به خسرو ترتیب این ملاقات را داده! )


ولی گرفتن این نما ها بار ها بارها تکرار می شود . به یک دلیل ساده !


هربار که خسرو از پشت درختان بیرون می آید ، وضعیت حمل شاخه ی گُل طوری است که همه را به خنده می اندازد و تصویر برداری متوقف می شود .

گاه شاخه ِ گل دستش است ،

گاه به دندان گرفته ،

یک بار می گذارد پشت گوشش،

یک بار هم به سجاف شلوارش بند کرده ، و...

خسرو می تواند هر صحنه ی معمولی و روزمره را به یک اتفاق تبدیل کند.


دوباره کاری و در تنیجه بیهوده است اگر بکوشم جملاتی در باب استعداد و توانایی های بازیگری خسرو شکیبایی بنویسم .


در این باره بسیار گفته و نوشته شده ...


فکر کنم همه ی کسانی که در هر کار سینمایی و تله ویزیونی در کنار او کار کرده اند ،خاطرات بسیاری دارند از شیوه های کار او ،از مهارتش در جلوه بخشیدن به صحنه ها و گفت و گو های معمولی ِ روزمره ،از تلاش و خلاقیتش برای رسیدن به نقش و متجلی کردن آن .


چه قدر هم متفاوت و خاص هرنقش را متجلی می کند  (آگاهانه ترجیح می دهم به جای " بازی کردن " از " متجلی کردن" استفاده کنم .)


به همین دلیل گاهی فکر میکنم هر شخصیتی که خسرو می آفریند ، جایی در وجود او حضور و خانه دارد و منتظر فرصت است تا روزی وجایی بروز پیدا کند.




- احمد امینی -