X
تبلیغات
رایتل

« برسد به دست یک خسرو»

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

برسد به دست یک خسرو

یکشنبه 3 مرداد 1389 12:49 ب.ظ نویسنده: طیبه نظرات: 0 نظر چاپ

از این به بعد این آدرس، نامه هامون و به دست عمو خسرو می رسونه



برسد به دست یک خسرو

۲۸ / تیر / ۱۳۸۷

یکشنبه 28 تیر 1388 02:10 ب.ظ نویسنده: طیبه نظرات: 15 نظر چاپ

بسم الله الرحمن الرحیم 




ایوان تهی است و باغ از یاد مسافر سرشار...


جمعه نزدیکای ظهر بود نمیدونم سر چی با آبجی ام یه خورده حرفم شد ُبرای اینکه فراموش کنم رفتم توی یه اتاق دیگه


اذان گفتن نمازظهرم و که خوندم دوباره خواستم بیام پیش آبجی ام که از دلش در بیارم ،آبجی ام سر کامپیوتر نبود


رو دسک تاپ این عکس شما رو گذاشته بود و گوشه اش نوشته بود روحش شاد !!!



اخمام رفت تو هم ولی دلم نلرزید چون یک هزارم درصد هم تو فکر باورکردن نبودم

خیلی ناراحت شدم واسم سوال شد این دیگه چه کار ِ بی معنی ایه !!؟



عکس و عوض کردم از این کارش ناراحت شدم رفتم نماز عصرم و خوندم نیم ساعت دیگه برگشتم این کارش اون لحظه که برگشته بودم یادم رفته بود

بهش گفتم:میشه زودتر بلند شی یه کار کوچولو دارم بعد دوباره خواستی بیا

گفت:صبر کن ! میخوام آپ کنم!


گفتم :واه !!!!


حالا چه عجله ایه !؟ تو هم که تازه آپ کردی ، حالا یکی دوساعت دیگه نمیشه؟

گفت:میخوام واسه خسرو شکیبایی آپ کنم !!



من ِ باهوش ! هنوز نفهمیدم قضیه چیه ...

گفتم یعنی چی؟ خسرو شکیبایی ؟!!


با انصاف نه گذاشت نه برداشت ،یهو گفت : خسرو شکیبایی مُُرد ...!!



طوفانی سر رسید

            تصویری شکست                                           

                     خیالی از هم گسیخت                          

                     

نفسم سنگین شد چندین بار ازش پرسیدم شوخی میکنی؟!!!

گفت باور کن الان حامد جوادزاده تو رادیو گفت ....


بدنم یخ کرد . گیج و منگ بودم  میخواستم بغضم نترکه چون پیش خودم میگفتم دروغه ...شاید حالش بده ...


شایعه ؟!! نمیدونم آخه تو رادیو  ...


یعنی میشه آبجی اشتباه شنیده باشه ؟!!!!


دیگه پاهام جون نداشت رفتم یه گوشه نشستم اما دیگه سعی ام فایده نداشت صورتم خیس ِ خیس شده بود و قلبم داشت از جاش کنده میشد


زدم شبکه خبر هی زیر نویس ها رو نگاه میکردم ،اینا دیگه چیه ؟؟!!

شبکه خبر هم نگفت !

پس دروغه؟!! یه چشمم به تله ویزیون یه چشمم به ساعت

خدایا چرا ساعت دو نمیشه ؟ ....


اگه راست باشه اخبار میگه دیگه آره ؟


آره دیگه میگه ،خدا کنه نگه  ... ساعت دو شد به سختی می تونستم نفس بکشم 

...



یا خدا ... چرا عکس عمو خسرو رو دارن نشون میدن  ...

این آقای حیاتی چی داره میگه ؟!


خسرو شکیبایی بازیگر سینما، تئاتر و تلویزیون ساعت 9 صبح امروز جمعه 28 تیر در سن 64 سالگی به علت نارسایی قلبی در بیمارستان پارسیان ...


در سن 64 سالگی؟؟


ستاره ها در سردی رگ هایم لرزیدند ...


یاعلی ... دیگه نمیدونستم چه خاکی تو سرم کنم !...

داشتم دیونه میشدم


رفتم تو آشپزخونه کسی منو نبینه  ...

مدام سرم و بالا میگرفتم و میگفتم آخه چرا ؟ خدا چرا ؟ چرا؟ چرااااااااااا؟ ....


چرا عمو خسرو ِ من ؟ ها ؟ خیلی زود بود ...



از خدا دلگیر بودم !

یه دلم نمی خواست از خدا گِله کنم ، یه دلم داشت دیوونه میشد هی از خدا سوال می پرسید و خدا هیچی نمی گفت ...



راستی عمو خسرو خدا از اون همه اشک و ناراحتی مردم از اینکه بُردت ...


دلش به حال ماها نسوخت ؟!


....


نمیدونستم چه کار کنم سرم و گرفتم تو دستام و داشتم از گریه خفه میشدم دلم می خواست داد بزنم اما نمیشد ...



خدایا یعنی چی ؟ یعنی دیگه نداریمش ؟  اون صدا ،اون نگاه ، اون شونه های و پهن و موهای پر کلاغی و لختش و کجا میخوای ببری ؟!

خدا باور کن هنوز بهش نیاز داریم ،خدا جون باور کن دوسش داریم ...



اون روز و فرداش

هی زیرنویس ها می رفتن و می اومدن


در گذشت! خسرو شکیبایی بازیگر سینما، تئاتر و تلویزیون  ...

تشییع جنازه ...


تشییع جنازه  دیگه چیه !!!؟


یک شنبه ساعت ...


از هر چی زیر نویس بدم میاد از هر چی ...

مرحوم ! خسرو شکیبایی؟؟!!

خدا اینا چی میگن ؟

من نمی خوام ، من نمیتونم   من چه جوری باید باور کنم ؟


مرحوم؟ تشییع جنازه ؟ زنده یاد ؟ تسلیت به کی؟ خانواده ی آن مرحوم ؟!!!

ملت ایران !؟




لحظه ام از طنین ریزشِِِِِِِِ ِ پیوند ها پُر بود ...



دیگه هیچ دلیلی واسه خنده نمی دیدم ... هیچی نمیتونست منو بخندونه

انگار از ریشه داشتم خشک می شدم



دیگه کم مونده بود چشام سرم داد بزنن که بسه دیگه خسته مون کردی چه قدر میخوای گریه کنی ؟ تا کِی ؟!!

اگه گریه نبود حتماً دق میکردم

...



تهران نبودم که تو مراسمت باشم

خبرگزاری ها پر شده بود از عکس های مراسم تشییع ! ...


درک نکردن حالم از طرف اطرافیان و مجبور به پنهان کردن این همه درد ، زخمی بود رو زخمهای دیگه ام ....

همه ناراحت و متحیر بودن اما حال من و خیلی نمی فهمیدن

شاید حق داشتن


نمیدونم...


اما احساس میکردم دارم می پوسم ...


عمو خسرو میدونی کی میخندیدم ؟! همون شبا ساعت 1 " در کنار هم "میداد

گاهی بعد ازدیدنت ،حرفا و شوخی هات همچین شاد وخوشحال میشدم که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده اما لا مصب همین که تمام میشد همون دیدنی که اون لحظه کمی آرومم میکرد  نمک میشد رو زخمم ...


انقدر غمت داغونم کردم که یه جورایی افسرده شدم ،تو خودم می سوختم وخورد میشدم

...



تا یه جایی که ...


میدونی که چی میخوام بگم عمو خسرو  نه؟


یادش به خیر اون روزا بیش تر از الان حرفات و می شنیدم انگار واقعاً رو به روم بودی و باهام صحبت میکردی تقریبا ً سه ماه گذشته بود و من روز به روز بدتر میشدم

که همون موقع ها بهت قول دادم دیگه اونطوری نمونم ،به خاطر تو 

فقط به خاطر تو عمو خسرو


تا جایی که تونستم سعی خودم و کردم که از اون حال و هوا بیرون بیام تا یه جاهایی موفق بودم ولی...


بعدِ اون تصمیم گرفتم یکی از اون نامه هایی که برات مینویسم و تو وبلاگ بذارم ،گذاشتم و ادامه پیدا کرد

و

بعضی از حرفام و اینجا نوشتم

و مطمئنم همه اش به دستت رسیده .



از تکرار خوندن مطالبی که در موردت نوشتن خسته نمیشم ...

هیچ وقت نشد این قسمت از یادداشت بیژن بیرنگ و بخونم و دلم نگیره و چشام خیس نشه ....


هیچ وقت ...



"وقتی سرزمین سبزِ نا تمام تمام شد ،بارها به من گفت :"بیا باز یک خانه سبز بنویس ،دلم خیلی تنگِ حرفات شده! تو پدرسوخته چیزایی مینویسی که فرق دارد ."


ومن نمی توانستم به او حالی کنم فرق فقط تو بودی ،نه قلم من!چند باری که به خانه اش رفتم نوار های ضبط شده ی خانه سبز را نشان می داد و می گفت همیشه نگاه شان میکنم.میدانم که همه اش از سر بزرگواری و مهربانی بود که مرا که قلمم مدت ها خشکیده بود دوباره سر شوقِ نوشتن بیاورد.خب خسرو این طوری بود دیگر .


همیشه کارش این بود که موتور دیگران را به حرکت بیاورد.مثل علی کوچولو،رامبد و کسانی که نقش های کوچک داشتند و...


می دانید شروع به حرف زدن در مورد خسرو خیلی آسان است ولی تمام کردنش خیلی سخت است! چون هر چه میگویی حس میکنی کم گفته ای ،

مخصوصا  وقتی رفته باشد.



وقتی بغض هجرش را مدام توی گلو داشته باشی و خیسی چشمانت که از یادش ،مدام نمی گذارد که کاغذ را خوب ببینی ،

نوشتن را برایت سخت کرده باشد و دلت دائم نبودنش را باور نکند نه به خاطر اینکه یک دوست ،یک بازیگر خوب یا یک شعر را ، بلکه چون یک سرمایه ی ملی در هنر از دست داده ای وقتی با تمام وجودت باور داشته باشی که بعضی از انسان ها متعلق به خودشان نیستند بلکه متعلق به همه ی مردم اند .

مردمی که حق حضور و دیدنش را دارند،آن وقت دلت بدجوری می سوزد که 63 سال اصلاً سال های زیادی نبود .


واین طوری است که وقتی می خواهی حرفت را در مورد خسرو تمام کنی ، کار خیلی سخت می شود و نگران می شوی نکند حرفی را جا انداخته باشی ،


با اینکه می دانی حرف های جا افتاده بسیاری خواهی داشت . من می دانم جای خسرو شکیبایی هرگز پُر نخواهد شد و بیشتر یقین دارم که هیچ وقت نمی توانم دیگر خانه سبز بسازم یا مهرجویی دیگر هامون نخواهد ساخت .


و باز می دانم که هنوز مدتی نگذشته همه خواهیم فهمید که وقتی می نویسیم یا فیلم میسازیم وقتی به خلق و بازی ای که خسرو را می خواهد می رسیم ، با حسرت خواهیم گفت جای خسرو شکیبایی خالی ست  . و اگر عاقل باشیم به خود خواهیم گفت:" نه! این نقش را به کسی دیگر نمیتوان داد."

و آن وقت نقش را عوض خواهیم کرد .


بله جای خسرو شکیبایی خیلی خیلی خالی ست .


خسرو یک سوپر استار بود. در جایگاه سوپر استار بود ولی مثل یک سوپر استار زندگی نکرد." 




عمو خسرو ِ عزیزم برای همه چیزایی که ازت یاد گرفتم به خاطر همه ی لحظاتی که باهات زندگی کردم

همه ی خنده هام و بغض هام و اشک هام


همه ی سکوت ها و لرزش دل ها .... واسه ی همه چی ممنون و مدیونتم .

و


 به خاطر این اعتقادت :


 " مهربانی ها و احترام ها فراموش شده


 گذشته ی ما مملو از سنت ها ی زیبا ی خانوادگی است ،ولی داریم کم کم فراموششان می کنیم .مادرم همیشه جلوی پای من بلند میشد و من از بچگی آموخته ام که به همه احترام بگذارم .حتی جلوی پسرم وقتی وارد خانه میشود ،بلند میشوم .امکان ندارد جلوی پای ِ همسرم بلند نشوم .

همیشه معتقد به مهربانی توام با احترام بوده ام .


 ... و مرگ


معتقدم مرگ حق است و باید با این مقوله جوری طرف شویم که اگر فهمیدی فردا رفتنی هستی ،پشیمان نباشی از این که چرا مهربان نبوده ای."



هیچ وقت یادم نمیره عمو خسرو ، سعی میکنم خوب بفهمم .


آقای خسرو شکیبایی ِ عزیز ،عمو خسرو ِ من ،امیدوارم روحت آروم باشه .



میان ما راه درازی نیست : لرزش یک برگ ...


                                      به امید دیدار ...

  


   «بدون سانسور» عشـق و دیگـر هیـچ . . .


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


جاده تهی است


        تـــو باز نخواهی گشت 


                             و چشمم به راه تو نیست


ساقه نمی لرزد


آب از رفتن خسته است ، تـــو نیستی نوسان نیست 


تـــو نیستی و تپیدن گردابی است

                                  

تـــو نیستی ،

                                           

غریو رودها گویا نیست و دره ها ناخواناست ...





یادداشت احمد امینی  _ ادامه مطلب ...


ادامه مطلب ...