آوات عزیز لطفاً به "این" آدرس برو و تو ادامه مطلب امانتی ت و بردار.
پسوردش هم ، ۴ رقمِ آخر شماره تلفن خودت !
چاره ای جز این راه نموند برام ...
دیدی لطفاً کامنت بذار، که من این پست و بردارم.
۲۰ روز شد دختر !!
بدو دیگه!! کجایی؟؟
۰۰۰
کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان |
سریال شب به شب
خرید سریال های دوبله شبکه فارسی 1 تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
آوات عزیز لطفاً به "این" آدرس برو و تو ادامه مطلب امانتی ت و بردار.
پسوردش هم ، ۴ رقمِ آخر شماره تلفن خودت !
چاره ای جز این راه نموند برام ...
دیدی لطفاً کامنت بذار، که من این پست و بردارم.
بدو دیگه!! کجایی؟؟
۰۰۰بسم الله الرحمن الرحیم

ایوان تهی است و باغ از یاد مسافر سرشار...
جمعه نزدیکای ظهر بود نمیدونم سر چی با آبجی ام یه خورده حرفم شد ُبرای اینکه فراموش کنم رفتم توی یه اتاق دیگه
اذان گفتن نمازظهرم و که خوندم دوباره خواستم بیام پیش آبجی ام که از دلش در بیارم ،آبجی ام سر کامپیوتر نبود
رو دسک تاپ این عکس شما رو گذاشته بود و گوشه اش نوشته بود روحش شاد !!!
اخمام رفت تو هم ولی دلم نلرزید چون یک هزارم درصد هم تو فکر باورکردن نبودم
خیلی ناراحت شدم واسم سوال شد این دیگه چه کار ِ بی معنی ایه !!؟
عکس و عوض کردم از این کارش ناراحت شدم رفتم نماز عصرم و خوندم نیم ساعت دیگه برگشتم این کارش اون لحظه که برگشته بودم یادم رفته بود
بهش گفتم:میشه زودتر بلند شی یه کار کوچولو دارم بعد دوباره خواستی بیا
گفت:صبر کن ! میخوام آپ کنم!
گفتم :واه !!!!
حالا چه عجله ایه !؟ تو هم که تازه آپ کردی ، حالا یکی دوساعت دیگه نمیشه؟
گفت:میخوام واسه خسرو شکیبایی آپ کنم !!
من ِ باهوش ! هنوز نفهمیدم قضیه چیه ...
گفتم یعنی چی؟ خسرو شکیبایی ؟!!
با انصاف نه گذاشت نه برداشت ،یهو گفت : خسرو شکیبایی مُُرد ...!!
طوفانی سر رسید
تصویری شکست
خیالی از هم گسیخت
نفسم سنگین شد چندین بار ازش پرسیدم شوخی میکنی؟!!!
گفت باور کن الان حامد جوادزاده تو رادیو گفت ....
بدنم یخ کرد . گیج و منگ بودم میخواستم بغضم نترکه چون پیش خودم میگفتم دروغه ...شاید حالش بده ...
شایعه ؟!! نمیدونم آخه تو رادیو ...
یعنی میشه آبجی اشتباه شنیده باشه ؟!!!!
دیگه پاهام جون نداشت رفتم یه گوشه نشستم اما دیگه سعی ام فایده نداشت صورتم خیس ِ خیس شده بود و قلبم داشت از جاش کنده میشد
زدم شبکه خبر هی زیر نویس ها رو نگاه میکردم ،اینا دیگه چیه ؟؟!!
شبکه خبر هم نگفت !
پس دروغه؟!! یه چشمم به تله ویزیون یه چشمم به ساعت
خدایا چرا ساعت دو نمیشه ؟ ....
اگه راست باشه اخبار میگه دیگه آره ؟
آره دیگه میگه ،خدا کنه نگه ... ساعت دو شد به سختی می تونستم نفس بکشم
...

یا خدا ... چرا عکس عمو خسرو رو دارن نشون میدن ...
این آقای حیاتی چی داره میگه ؟!
خسرو شکیبایی بازیگر سینما، تئاتر و تلویزیون ساعت 9 صبح امروز جمعه 28 تیر در سن 64 سالگی به علت نارسایی قلبی در بیمارستان پارسیان ...
در سن 64 سالگی؟؟
ستاره ها در سردی رگ هایم لرزیدند ...
یاعلی ... دیگه نمیدونستم چه خاکی تو سرم کنم !...
داشتم دیونه میشدم
رفتم تو آشپزخونه کسی منو نبینه ...
مدام سرم و بالا میگرفتم و میگفتم آخه چرا ؟ خدا چرا ؟ چرا؟ چرااااااااااا؟ ....
چرا عمو خسرو ِ من ؟ ها ؟ خیلی زود بود ...
از خدا دلگیر بودم !
یه دلم نمی خواست از خدا گِله کنم ، یه دلم داشت دیوونه میشد هی از خدا سوال می پرسید و خدا هیچی نمی گفت ...
راستی عمو خسرو خدا از اون همه اشک و ناراحتی مردم از اینکه بُردت ...
دلش به حال ماها نسوخت ؟!
....
نمیدونستم چه کار کنم سرم و گرفتم تو دستام و داشتم از گریه خفه میشدم دلم می خواست داد بزنم اما نمیشد ...
خدایا یعنی چی ؟ یعنی دیگه نداریمش ؟ اون صدا ،اون نگاه ، اون شونه های و پهن و موهای پر کلاغی و لختش و کجا میخوای ببری ؟!
خدا باور کن هنوز بهش نیاز داریم ،خدا جون باور کن دوسش داریم ...
اون روز و فرداش
هی زیرنویس ها می رفتن و می اومدن
در گذشت! خسرو شکیبایی بازیگر سینما، تئاتر و تلویزیون ...
تشییع جنازه ...
تشییع جنازه دیگه چیه !!!؟
یک شنبه ساعت ...
از هر چی زیر نویس بدم میاد از هر چی ...
مرحوم ! خسرو شکیبایی؟؟!!
خدا اینا چی میگن ؟
من نمی خوام ، من نمیتونم من چه جوری باید باور کنم ؟
مرحوم؟ تشییع جنازه ؟ زنده یاد ؟ تسلیت به کی؟ خانواده ی آن مرحوم ؟!!!
ملت ایران !؟
لحظه ام از طنین ریزشِِِِِِِِ ِ پیوند ها پُر بود ...
دیگه هیچ دلیلی واسه خنده نمی دیدم ... هیچی نمیتونست منو بخندونه
انگار از ریشه داشتم خشک می شدم
دیگه کم مونده بود چشام سرم داد بزنن که بسه دیگه خسته مون کردی چه قدر میخوای گریه کنی ؟ تا کِی ؟!!
اگه گریه نبود حتماً دق میکردم
...
تهران نبودم که تو مراسمت باشم
خبرگزاری ها پر شده بود از عکس های مراسم تشییع ! ...
درک نکردن حالم از طرف اطرافیان و مجبور به پنهان کردن این همه درد ، زخمی بود رو زخمهای دیگه ام ....
همه ناراحت و متحیر بودن اما حال من و خیلی نمی فهمیدن
شاید حق داشتن
نمیدونم...
اما احساس میکردم دارم می پوسم ...
عمو خسرو میدونی کی میخندیدم ؟! همون شبا ساعت 1 " در کنار هم "میداد
گاهی بعد ازدیدنت ،حرفا و شوخی هات همچین شاد وخوشحال میشدم که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده اما لا مصب همین که تمام میشد همون دیدنی که اون لحظه کمی آرومم میکرد نمک میشد رو زخمم ...
انقدر غمت داغونم کردم که یه جورایی افسرده شدم ،تو خودم می سوختم وخورد میشدم
...

تا یه جایی که ...
میدونی که چی میخوام بگم عمو خسرو نه؟
یادش به خیر اون روزا بیش تر از الان حرفات و می شنیدم انگار واقعاً رو به روم بودی و باهام صحبت میکردی تقریبا ً سه ماه گذشته بود و من روز به روز بدتر میشدم
که همون موقع ها بهت قول دادم دیگه اونطوری نمونم ،به خاطر تو
فقط به خاطر تو عمو خسرو
تا جایی که تونستم سعی خودم و کردم که از اون حال و هوا بیرون بیام تا یه جاهایی موفق بودم ولی...
بعدِ اون تصمیم گرفتم یکی از اون نامه هایی که برات مینویسم و تو وبلاگ بذارم ،گذاشتم و ادامه پیدا کرد
و
بعضی از حرفام و اینجا نوشتم
و مطمئنم همه اش به دستت رسیده .
از تکرار خوندن مطالبی که در موردت نوشتن خسته نمیشم ...
هیچ وقت نشد این قسمت از یادداشت بیژن بیرنگ و بخونم و دلم نگیره و چشام خیس نشه ....
هیچ وقت ...
"وقتی سرزمین سبزِ نا تمام تمام شد ،بارها به من گفت :"بیا باز یک خانه سبز بنویس ،دلم خیلی تنگِ حرفات شده! تو پدرسوخته چیزایی مینویسی که فرق دارد ."
ومن نمی توانستم به او حالی کنم فرق فقط تو بودی ،نه قلم من!چند باری که به خانه اش رفتم نوار های ضبط شده ی خانه سبز را نشان می داد و می گفت همیشه نگاه شان میکنم.میدانم که همه اش از سر بزرگواری و مهربانی بود که مرا که قلمم مدت ها خشکیده بود دوباره سر شوقِ نوشتن بیاورد.خب خسرو این طوری بود دیگر .
همیشه کارش این بود که موتور دیگران را به حرکت بیاورد.مثل علی کوچولو،رامبد و کسانی که نقش های کوچک داشتند و...
می دانید شروع به حرف زدن در مورد خسرو خیلی آسان است ولی تمام کردنش خیلی سخت است! چون هر چه میگویی حس میکنی کم گفته ای ،
مخصوصا وقتی رفته باشد.
وقتی بغض هجرش را مدام توی گلو داشته باشی و خیسی چشمانت که از یادش ،مدام نمی گذارد که کاغذ را خوب ببینی ،
نوشتن را برایت سخت کرده باشد و دلت دائم نبودنش را باور نکند نه به خاطر اینکه یک دوست ،یک بازیگر خوب یا یک شعر را ، بلکه چون یک سرمایه ی ملی در هنر از دست داده ای وقتی با تمام وجودت باور داشته باشی که بعضی از انسان ها متعلق به خودشان نیستند بلکه متعلق به همه ی مردم اند .
مردمی که حق حضور و دیدنش را دارند،آن وقت دلت بدجوری می سوزد که 63 سال اصلاً سال های زیادی نبود .
واین طوری است که وقتی می خواهی حرفت را در مورد خسرو تمام کنی ، کار خیلی سخت می شود و نگران می شوی نکند حرفی را جا انداخته باشی ،
با اینکه می دانی حرف های جا افتاده بسیاری خواهی داشت . من می دانم جای خسرو شکیبایی هرگز پُر نخواهد شد و بیشتر یقین دارم که هیچ وقت نمی توانم دیگر خانه سبز بسازم یا مهرجویی دیگر هامون نخواهد ساخت .
و باز می دانم که هنوز مدتی نگذشته همه خواهیم فهمید که وقتی می نویسیم یا فیلم میسازیم وقتی به خلق و بازی ای که خسرو را می خواهد می رسیم ، با حسرت خواهیم گفت جای خسرو شکیبایی خالی ست . و اگر عاقل باشیم به خود خواهیم گفت:" نه! این نقش را به کسی دیگر نمیتوان داد."
و آن وقت نقش را عوض خواهیم کرد .
بله جای خسرو شکیبایی خیلی خیلی خالی ست .
خسرو یک سوپر استار بود. در جایگاه سوپر استار بود ولی مثل یک سوپر استار زندگی نکرد."
عمو خسرو ِ عزیزم برای همه چیزایی که ازت یاد گرفتم به خاطر همه ی لحظاتی که باهات زندگی کردم
همه ی خنده هام و بغض هام و اشک هام
همه ی سکوت ها و لرزش دل ها .... واسه ی همه چی ممنون و مدیونتم .
و
به خاطر این اعتقادت :
" مهربانی ها و احترام ها فراموش شده
گذشته ی ما مملو از سنت ها ی زیبا ی خانوادگی است ،ولی داریم کم کم فراموششان می کنیم .مادرم همیشه جلوی پای من بلند میشد و من از بچگی آموخته ام که به همه احترام بگذارم .حتی جلوی پسرم وقتی وارد خانه میشود ،بلند میشوم .امکان ندارد جلوی پای ِ همسرم بلند نشوم .
همیشه معتقد به مهربانی توام با احترام بوده ام .
... و مرگ
معتقدم مرگ حق است و باید با این مقوله جوری طرف شویم که اگر فهمیدی فردا رفتنی هستی ،پشیمان نباشی از این که چرا مهربان نبوده ای."
هیچ وقت یادم نمیره عمو خسرو ، سعی میکنم خوب بفهمم .
آقای خسرو شکیبایی ِ عزیز ،عمو خسرو ِ من ،امیدوارم روحت آروم باشه .
میان ما راه درازی نیست : لرزش یک برگ ...
به امید دیدار ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جاده تهی است
تـــو باز نخواهی گشت
و چشمم به راه تو نیست
ساقه نمی لرزد
آب از رفتن خسته است ، تـــو نیستی نوسان نیست
تـــو نیستی و تپیدن گردابی است
تـــو نیستی ،
غریو رودها گویا نیست و دره ها ناخواناست ...

یادداشت احمد امینی _ ادامه مطلب ...
ادامه ...بنام خدا

تو وب "ترانه علیدوستی" دیده بودم که یک شنبه "آشیانه ای برای زندگی" پخش میشه ،تا غروب هم یادم بودا اما ...
اتفاقی رد می شدم که دیدمت.خشکم زد...
بغض سنگینی چنگ زد به گلوم ، همون جا نشستم و زل زدم به تله ویزیون!
دیگه اشکام ازم اجازه نخواستن!
بی اجازه و بی تابانه سرازیر می شدن و من محو نگاه کردنت و بیشتر از همه ی عمرم و بیشتر از این سیصد و پنجاه و سه روز دلتنگت ...
ساعت 9:20َُِِِِِِِِِِِِِِِّ ِ. آخراشه ... چرا دیر رسیدم؟! کی تکرارش پخش میشه ؟ای خداااا...
عمو خسرو ِ من ، وقتی رسیدم داشتی حرف می زدی و یه لبخند محوی هم داشتی و لبات موقع گفتن کلمه هایی که بعضی هاشون و با تردید میگفتی می لرزید
و معصومانه و زلال نگاه می کردی ...
تموم که شد بالشت تنها وسیله ای بود که می تونست کمک کنه تا صدای گریه هام و کسی نشنوه!
...
عمو خسرو به هیچ کس کار ندارم ،تو که میدونی چه قدردوستت دارم و چه قدر دلتنگتم،مگه نه ؟
میدونی؟
عمو خسرو ِخاص و بی نظیر ِ خودم، مثل ستاره بین همه می درخشیدی.
عمو نمیدونی دلم چه قدر آشوب تر از همیشه شده...
دلتنگی امونم و بریده ...
کاش و اگر و ... دیگه هیچ کدوم فایده ای نداره
چیزی که هست اینه دیگه پیشمون نیستی و زخم این نبودنت تا استخون رسیده ...
عمو تو هم نمی دونی !
... تو هم نمی دونی تو این دلِ دیوونه ی من چی میگذره ، نمی دونی
تو هم نمی دونی عمو خسرو ،
نمی دونی ...
عمو خســرو ، آقا ی شکیبایی ،خســـرو خان ،خســـرو شکیبایی ِ عزیز دلمون خیلی برات تنگ شده
می دونی؟؟!
گرفته تر از خزان دلم خزانی نیست
ستاره بار تر از چشمم آسمانی نیستمرا نیاز تسلی به همزبانی نیست

"بسم الله الرحمن الرحیم"
عمو خسرو ِ من سلام
من هر چی بگم چه خبر؟ شما که چیزی نمیگی از اون ور ،پس منم نمیگم!
عمو چند هفته است نمی دونم چه م شده؟
نمیدونم چرا
اما گاهی از نگاهت خجالت می کشم...!
وقتی میرم سراغ کتابام و چشمم به عکست میافته...
نمیدونم ،... انگار داری دعوام میکنی
...
میگی :هُشه! چته؟! معلومه داری چه کار میکنی دختر!؟
منم دلم هُری میریزه! از ترسم سریع در میرم که دعوام نکنی!
عمو من می ترسم ،خیلی هم می ترسم...
از این مثل بزرگ ها شدنا ! در گیر روزمرگی شدنا و...
عمو من نمی خوام درگیر روزمرگی شم ،اما بوی روزمرگی رو حس میکنم،می ترسم...
عمو جون دعا کن بتونم خودم و نجات بدم ....این جور بودن و دوست ندارم
همیشه حرف آبجی بهاره ام در مورد دکتر شریعتی تو ذهنمه ...
واااای ! من نمیخوام از دستت بدم عمو
عمو قول بده همیشه عمو خسرو ِ خودم بمونی! ،
هر چند مدتی ه...
قبول،قبول...
مقصر خودمم اما درستش میکنم.
همه چی رو.
خیلی دلتنگتم اما ...
اما خجالت می کشم
حق با شماست عمو خسرو ...
خودمم فکر نمی کردم به این سادگی در گیر هیچ و پوچ این دنیا شم ...
قول میدم عمو قول میدم ،از همین الان.
عمل به قولم خجالتم و کم میکنه اما دلتنگی ام و هیچی نمی تونه ...
ببین چگونه غمت پشت من شکست،ببین
غــروب وار،طلــوعم به خــون نشست ،ببین
بســان آدمک برفی از تــب خورشیــد
ببین چه آب شده می روم زدست ببین
من ِ آن حکایت شیرین،من ِ این روایت تلخ
تو فکر میکنی این "من" همان من است؟ببین!
.
.
.
در این مقوله زبان سخن به عجز آمد
نگاه کن به نگاهم هر آن چه هست، ببین
...
این جا بوی بهار میاد ...
مردم مثل همیشه تو تکاپو هستند ...
بازار ها شلوغ تر از همیشه ...
سردی هوا داره کمتر میشه و مثل تمام سال ها ی خدا زمستون امسال هم داره میره و بهار !...
اونجا چطور؟!
میگم ،اونجا هم... !
نمیدونم...
یعنی عجیبه ،فکر کن اونجا هم سال تحویل داشته باشین!
و عید و به هم تبریک بگید!....
هیچ بعید نیست!، کی میدونه اون جا چه خبره؟!
شاید...
این دنیا با همه ی سختی هاشه که شیرینه...
اون جا که سختی نیست ...!
چه جوری؟!
یعنی هیچ مشکلی ندارید!؟...
هیچ غم و غصه ای؟
یعنی اون جا دیگه مردمش دم عید خونه تکونی ندارن!؟
شعار نمیدن که باید! دلامون و خونه تکونی کنیم؟...
فکر میکنی ماهی قرمزای اون جا هم وسطای عید بمیرن!؟ چه جوریه عمو خسرو؟
کاش می شد برامون تعریف کنی...
وای عمو ...
میدونی به این حسی که دارم
چی میگن!؟ها؟
دلتنگی ....
آره،دلتنگی...
دلتنگی رو که اون جا رفتی فراموش نکردی ها؟
چی دارم میگم!!!
دلتنگی دلتنگیه دیگه،این دنیا و اون دنیا نداره ...
می بینی ؟
می بینی چه قدر این دنیا و حال و هواش غریبه
می بینی...
با لبخند شروع میکنی ،با بغض ادامه میدی و با اشک....
نمیدونم اون جا چه خبره اما تو که میدونی این جا چه خبره...
(ببخش که گاهی "تو!" خطابتون میکنم!...میدونید که بی نهایت دوستتون دارم و برام محترمید ،قصد بی احترامی ندارم... اما نمیدونم چرا با "تو" راحت تر ارتباط برقرار کردم...
اگه بودید من عمراً این طور خطابتون میکردم...
اما... نمیدونم...شاید دیگه نگم... ببخشید عمو خسرو...
میدونم که بزرگوار تر از فکر کوچیک من هستید و این جسارتم و می بخشید...)
تولدت هم که نزدیکه
باید جشن بگیریم؟
خدایا...
ما هم میایم
مگه چه قدر می خوایم بمونیم؟!
امروز نشد ، فردا!...
به هر حال میایم دیگه ....
کی موند که ما بمونیم؟!!
امیدوارم وقتی اومدیم بتونیم ببینیمت....
به رسم مایی که هنوز بسته ی این دنیاییم و همه چی از پنجره ی این دنیا نگاه میکنیم ...
تولدت مبارک ...
به امید دیدار.

بی عمر زنده ام و این بس عجب مدار
روز فراق را که نهد در شمار عمر
به نام خدا
این روزا که به زندگی جدیدت فکر می کنم ،به آرامشی که بهش رسیدی ،خیلی خوشحال میشم.
خنده ی تلخ تا حالا دیدی عمو؟
این روزها به یادت تلخ می خندم...
از همون خنده هایی که با نشون دادن پشت صحنه "شب" تو شبی که صبحش می خواستن جسم پاکت و به خاک بسپارن ،به لب مردم نشوندی...
اون شب وقتی کیک و زدی به صورت رسول صدر عاملی نمی دونستم بخندم یا گریه کنم...بغض نفس گیری چنگ زده بود به گلوم...، خندیدم اما تلخ تر از همه ی گریه های عمرم...وچند ثانیه نگذشت که بغضم ترکید...
خنده های این روزامم از جنس همون خنده هاست...
این روزا همه جا حرف جشنواره است ،میگن:خسرو شکیبایی با حیران تو جشنواره حضور داره....
میگن: کاش خودش بود...
چه زود رفت ،جاش خالیه...
جات خالیه ؟ یعنی نمی خوای باشی؟؟! مگه میشه نباشی؟!! امسال راحت تر از همه ی سالها می تونی بری ...
حالا یه عده نمی بیننت دلیل نبودنت که نیست ،نه؟
یادته با صدای خاص و سوت دارت تیزر جشنواره رو گفته بودی؟...مین جشـــنواره فجججججر
...
جای من خالی است (با تشکر از سهند عزیز)
عمو چی فکر میکنی... فکر میکنی گذر زمان باعث سرد شدن داغ دوریت میشه؟؟
نمی دونم ،شاید برای بعضی ها زمان کار خودش و کرده باشه...
اما این گذر زمان برای خیلی ها کوچیکترین تاثیری هم نداشت...
صد ونود و هشت روز اصلاً کم نیست عمو... اما این زمان هیچ تاثیری نداشت،حواست به ماست دیگه نه؟ می بینی قدرت زمان انقدرا هم که میگن زیاد نیست.
راستی ،وقتی این جا بودی از رفتن ودوری کسی به اندازه من،نه....من نه،ما(من که تنها نیستم)به اندازه ما داغون شده بودی عمو؟؟
ما ماهی های اوزون برون
محکوم به ماهی تابه ی واقعیتیم
...
به نام حق

توی این دنیای بی در و پیکر که هر کس سرش تو کار خودشه،
تو این دنیایی که از بی کسی به ریشه ی خودم چنگ میزنم،تو این دنیایی که گاهی کمر دلم زیر بار غصه ها خم میشه...،یه گوشه از این دنیا نشستم وبرای تو می نویسم ،
برای تویی که رفتی و هستی...
برای تویی که دیوونه مون کردی و داری دیوونه ترمون می کنی ،
برای تویی که نمی دونم چه جوری سر از زندگی من در آوردی!
برای تویی که مسیر فکری و اعتقادی ...در اصل مسیر زندگی ام رو عوض کردی
برای تویی که با تمام مهربونیات به خودت و به ما ظلم کردی(تو نمی دونستی چه قدر عزیزی؟نمی دونستی تو دل همه ی ما ریشه داشتی؟تو اصلا به فکر دل ما بودی؟...)می نویسم
می نویسم برای تویی که بزرگ بودی و هستی
برای تویی که ما رو زیر دین خودت گذاشتی و رفتی

رفتی و ما موندیم ویک دل بی درمون و دو چشم بارونی
ما موندیم و حسرت روزایی که تکرار نمیشن
ماموندیم حسرت نبودن کسی که می شد باشه اگه یک کم مواظب خودش بود
ما موندیم ولرزش دلمون وصدای خسته ی تو و حسرت و آه کشیدنای بی فایده...
ما موندیم وغم نداشتن تو
ما موندیم بی تو ،بی تویی که نخواستی بمونی...
عمو ،نخواستی بمونی
...
کی باید جواب دل من و بده ؟
اصلا جوابی داره یا نه؟
نمی دونم از تو دلگیر باشم یا از خدا؟
نمی دونم اصلاً حق دارم دلگیر باشم یا نه؟
نمی دونم
من هیچی نمی دونم...
۲۸دی...
نیم سال گذشت و من هنوز باور نکردم...
از رفتنت دهان همه باز
انگار گفته بودند:
پرواز
پر واز
به نام خد ا

سلام عمو خسرو چه طوری؟
عمو می بینی چه دوره زمونه ای شده...؟
بعضی آدم ها!!چشم دیدن این همه علاقه به یک انسان تکرار ناپذیر که دیگه پیش ما هم نیست رو ندارن
قبلا این ساز مخالف زدن ها رو ندیده بودم ،نمی شناختم ،نمی فهمیدم...اما الان دارم می بینم که حقیقت و زیر پا میذارن تا به خواسته ی نفسشون عمل کنن وفقط ساز مخالف بزنن
...به خدا معلومه مغرضانه حرف میزنن
میگن: این همه هنرمندا می میرن ،شکیبایی رو یادشون نمیره اما بقیه رو...یا بحث مرده پرستی رو وسط میکشن تا حقیقت و پنهون کنن یا چیزای بی سر و ته دیگه...انگار عمو خسروی من جای بقیه رو تنگ کرده!!تازه مگه تله ویزیون یا...برات چه کار کردن عمو که اینا این جوری میگن...اگه یادی هم ازتون شده برای اینه که ساده نیست باور رفتنت برای بقیه...به خدا ساده نیست
هرکسی نون دلش و می خوره...عمو خسرو ،من می دونم،تو دلت برای محبت کردن به وسعت دریا بود از اون طرف این دل دریایی ات تحمل نامهربونی رو نداشت خب...که کم هم ندید
... ملت کور نبودن که این بزرگی و عشق و زلالی رو نبینن
دیدن،لذت بردن،یاد گرفتن،دوستت دارن و به یادتن
...حالا هرکی می خواد حسودی کنه،به
بابا میگفت:"بعضی ها دلشون کوچیکه و نمی تونن محبوبیت و موفقیت دیگران و ببینن"،لابد یه
چیز دیده بود،من ساده همش می گفتم:مگه میشه آدم از موفقیت و محبوبیت دیگران ناراحت بشه
...
عمو حالا مطمئنم این عده ی معدود تنگ نظر وتنگ دل معنی جاودانگی وماندگاری و نمی فهمن...مدام زور میزنن تا دلیل این همه عشق و علاقه رو بفهمن ،اما فکرشون به جایی نمی رسه،به بن بست می خورند،پس انکارش میکنند
تا وقتی این حسودی تو وجودشونه همین آش و همین کاسه...خودشون و بکشند هم نمی فهمند
خیلی بده آدم انقدر کوچیک باشه که به کسی که دیگه تو این دنیا هم نیست حسودی کنه...خیلی بده به خدا

...اصلا بی خیالشون
خودت خوبی عمو خسرو عزیز؟
...عمو این اولین محرمیه که نیستیا
خیلی دوست دارم بدونم تو این ماه اون جا چه خبره؟
عمو خسرو به نظر من این جا بعضی ها انقدر به حاشیه ی این ماه می پردازن که اصل ماجرا رویادشون میره...اصلا هدف امام حسین و فراموش میکنند ودودستی به حاشیه ها میپردازن
!! فکر میکنن این جوری یه راست میرن بهشت
راستی عمو خسرو،شما امام حسین ودیدید؟
...
...به خدای حسین(ع) میسپارمت عمو
درد تو به جان خریدم و دم نزدم
درمان تو راندیدم ودم نزدم
از حرمت درد تو ننالیدم هیچ
آهسته لبی گزیدم و دم نزدم
...
یادداشت امیر قادری در فقدان خسرو شکیبایی
به موقع آمد و زد به هدف ؛زد به دل شکسته مردمی که شاعر ها وعاشق های ناکام را دوست
داشتند و خسرو شکیبایی که شمایل بی عیب و نقص شاعر عاشق ناکام شکست خورده،در برزخ سنت و تجدد بود . پس هیچ تعجب نکردم اگر تشییع جنازه اش در کنار علی حاتمی و محمد علی فردین،بین هنرمندها و شلوغ ترین بود و این روزها این همه رفیق وهمکار داغدیده دور و برم دارم که دست و دل هیچ کدام شان نه به کار می رود نه به زندگی.
درزندگی نامه ها آمده که خسرو شکیبایی،در جوانی عشق کشتی کچ داشت و در مسابقات حرفه ای و نیمه حرفه ای این رشته شرکت می کرد ،اما وقتی در میانه ای چهل و پنج سالگی به هامون رسید ،اندام ترد و شکننده ای داشت و صدای لطیفی که جان می داد برای شعر گفتن و خواندن،و برای ادای عباراتی مثل :"خدایا یه معجزه بفرست"و "مهشید من".و برای بازی در نقش آدمی که مثل فدیم ها می خواست عاشق شود وجهان تغییر کرده بود؛که به قول بودلر:"افسوس که شهرها سریع تراز قلب آدمی تغییر کمی کنند." و حواسمان هم هست که شکیبایی هم به ایست قلبی مرد،حاصل از یک مدل زندگی ،که آدم های حساس این سرزمین دچارش می شوند و بعدش هم می میرند،شهرت و موفقیت هم چاره دردشان نیست .
قلب چیز دیگری است. یوگراف ژیواگو،برادر یوری شاعر در روسیه سرد .دکتر ژیواگو؛در توصیف برادرش وقتی از پنجره قطار ،عشق همه سال های زندگی اش را دید و می خواست پیاده شود و امکانش نبود و قبل از این که به دختره برسد قلب او هم ایستاد و افتاد روی زمین و مرد ؛گفت:"دیواره های قلبش از جنس کاغذ بود"که قلب کاغذی ،ظریف است و زیاد دوام ندارد. هر چند شکییایی آنقدر دوام آورد که از شهرت حمید هامون به عنوان شمایل بخشی از "وجود" مردم این سرزمین و موهای لخت واندام شکننده وصدای بازیگوشش را به عاشق های دیگری هم قرض دهد ،از جمله در " یک بار برای همیشه"و لکنت زبان محشرش ،که حس کودکانه ای بهش داده بود که موقع تماشای فیلم،آدم صدبار دلش می خواست بلند شود و برود لپش را بکشد،و همیشه برایم سوال بوده که حریف هایش در جوانی ،وقتی عاشق ناکام ما کشتی کچ می گرفت،چه طور دلشان می آمد که باهاش مبارزه کنند ،ومثلا زمین اش بزنند آدمی را که صحنه نمونه ای اش برای ما،آنجا بود در فیلم هامون که دیوانه ای می خواند :{این بود دسترنج من و باغبانی ام / آخر چرا به خاک سیه می نشانی ام}،وصدای مرد دیوانه بلند بود که حمید هامون درعمق قاب و ضد نور ،کنار دیوار،کج می شد و مچاله می شد و می افتاد روی زمین.
در کنار این ها اما نمک و یک جور جلبی ،در رفتار و کلامش بود که پرسونای عاشق ناکام، ،ظاهرامروزی و ستاره وار و قابل درک می بخشید.چیزی که در فیلم هایی مثل سارا وعاشقانه به کمک آمدند و کمکش کردند تا به یک پرسوناژ رذل جان ببخشد .اما بازی در نقش های منفی (از جمله اش در نیمه ی اول سریال درجه یکی مثل"روزی روزگاری")عین خیالش نبود چون می دانست که آن عشق مرموز ،چنان در قلب و اندامش نهادینه شده که هیچ تماشاگری پس نمی زند،وباز می پذیردش .از جمله وقتی در شاهکار "دختر دایی گمشده"،وقت خواندن ترانه دختر دایی دست هایش را طوری می گرفت که انگار قلبی رادرونش حبس کرده و با تاکید می گفت:"دختر دایی،جون دل،جون دل..."خلاصه مرد این کارها بود و توی صحنه جنب و جوش داشت و خوب دیالوگ می گفت و ریتم پلان را می فهمید.چند تا بازیگر ایرانی سراغ دارید کهداشت ،ناگهان دست وسط یک پینگ پنگ کلامی شدید،مثل آن چه در فیلم هامون ،بین او و دکتر مقابل اش
جریان کندوکروات طرف را بگیرد و بگویید:"مال منه؟"و هیچ چیز از روال طبیعی اش خارج نشود
مهرجویی فهمیده بود که اگر بخواهد عاشق مردد امروزی ،شاعری را بین کفر و ایمان ،تنهایی و وصال سرگردان است ،تصویر کند ،بهتر از خسرو شکیبایی گیرش نمی آید ،و کشف او به درد بقیه هم خورد.از کارگردان هایی که فیلم بد و متوسطی با حضوراو باز به عنوان مرد میانسال احساساتی ساختند تا احمد رضا درویش در کیمیا که خیال هم را راحت کرد.این بار دیگر با یک شکیبایی خالص تر طرف بودیم .نه آدم سرگردان بین این دنیا وآن دنیا،بین فراغ و وصل،بین ابراهیم و اسماعیل،که یک عاشق ایرانی اسطوره ای کامل که عاشق می شود ،رنج می کشد ،بعد چشمش به گنبد امام رضا می افتد و برای کبوتر هایش دانه می ریزد وپاکت خالی دانه ها را،می اندازد توی سطل آشغال ،که یعنی دیگر دل کنده است .بعد باز صدایش(که توی چند نوار از شعر های سهراب و باقی شاعرها هم استفاده شد)روی تصاویر می آِید که:"این خداحافظی ،آغاز سلام است."رفیق ام نیما حسنی نسب ،وقتی خسرو زنده بود باهاش گفت و گویی کرد،صرف نقش اش در فیلم هامون ،و شکیبایی آن جا خاطره ای از مهرجویی تعریف کرده بود،که همه ما وقت مرگ اش یاد آن گفت وگو و این خاطره افتادیم،که می خورد به زندگی و دنیای بازیگری که بعداز این همه سال ،این خاطره را یادش مانده بود و برای نیما تعریف کرده بود:"...{بعد از گرفتن یک صحنه سخت از فیلم هامون}یک دفعه گفتم وای آقای مهرجویی ،جمله اصلی را یادم رفت بگویم:"لاکردار اگه بدونی هنوز چه قدر دوستت دارم"... اما بعد از کلی فکر کردن یادمان می آمد که در این صحنه های فضای آزاد این جمله را بگویم و بعدا میکس اش کنند.گذشت تا چند وقت بعد که درست قبل از شروع فیلمبرداری آن صحنه پرت کردن اسلحه،روی تپه داشتیم با مهرجویی در بیابان قدم می زدیم و من گفتم آقا الان موقعش رسیده که آن جمله را ظبط کنیم. مهرجویی انگار یادش رفته بود و پرسید کدام جمله؟جواب دادم:"لاکردار ،اگه می دونستی هنوز چه قدر دوستت دارم."گفت :آره آره انگار وقتشه. بعد رو کرد به دستیارش و گفت:امیر سیدی ،اون جمله رو الان می گیریم . سیدی پرسید کدام؟ مهرجویی بلند گفت لاکردار،اگه می دونستی هنوز چه قدر دوستت دارم.(بغض می کند)الان هم که یادم می افتد نمی توانم تعریفش کنم ... سیدی برگشت طرف صدابردار که می پرسید چی رو باید بگیریم.امیر داد می زد لاکردار،اگه می دونستی هنوز چه قدر دوستت دارم

حالا من و مهرجویی زل زده ایم به این میزانسن و رد وبدل شدن این جمله صدابردارهم به آسیستانش همین را گفت:لاکردار،اگه می دونستی هنوز چه قدر دوستت دارم .هر دفعه که این تکرار می شد ،مهرجویی رو می کرد به من می گفت شنیدی،اون هم جمله رو کامل گفت.خلاصه داریوش مهرجویی وسط بیابان نشسته بود و می کوبید روی پایش و می گفت ببین چه قدر دنیا قشنگ می شداگر همه آدم ها فرصت می کردند همین یک جمله را بلند به هم بگویند ...لاکردار،اگه می دونستی هنوز چه قدر دوستت دارم."
یوگراف ژیواگوی خشک نظامی ،که از دیواره های کاغذی قلب برادرش ،یوری شاعر می گفت؛همان قلب نازک ضعیفی که به کشتن اش داد،پس از مرگ یوری،درباره ملت روسیه سرد و سخت گفت:مردم ما شعر را دوست دارند،پس شاعر را هم دوست دارند

ومردم ما هم به همین خاطر آقای" خسرو شکیبایی" را دوست دارند،و همه شوروغم و ولوله این روزها به همین خاطر بود
خیلی ها عاشقش بودند،حتی حریف های احتملا خشن دوران جوانی اش ،وقتی خسرو کشتی کچ می گرفت .و بعد آمد و بازیگر شد و فهمید" یک شب بیداری عاشق تا صبح ،از هزار تا مبارزه با حریف های قدر کشتی کچ سخت تر است"؛
بازا ببین در حیرتم
بشکن سکوت خلوتم
چون لاله ی تنها ببین بر چهره داغ حسرتم
...امروز ،شدپنج ماه
به نام خدا

سلام
عمو یه سوال: تو نمی دونی چرا هنوز وقتی به عکسات نگاه می کنم بغضم می گیره؟
چرا بازی ها تو که میبینم هنوز... تو نمی دونی من چرا هنوز دارم گریه می کنم...؟
چرا هنوزم "وقتی نیستی" یگانه رو گوش میدم ...
چرا وقتی داداش مهدی خواست اون عکسو برداره...
من که به بودنت ایمان دارم... من که اعتقاد دارم که تو هستی، می بینیمون حتی...
پس چرا هنوز؟...
چرا دلم بی تابی می کنه ؟؟این دل دیونم حرف حالیش نمیشه که
دلم برات تنگ شده...
همین
...
درآبی ترین نقطه چشمانت عشقی است
که صداقت از آن جاریست
آنجا خدا را عاشقانه میتوان دید
...
به نام خدا
مستند" ساکن صحرای سکوت"که درباره ی خسرو شکیبایی ساخته شده ،در آخرین مراحل فنی است و تا چند روز دیگرآماده پخش می شود.
جمشید شاه محمدی از تهیه کنندگان مستند "ساکن صحرای سکوت"که در مورد زندگی و دوران کاری خسرو شکیبایی ساخته شده است،در مورد آخرین وضعیت این پروژه مستند گفت:هم اکنون این مستند در حال تدوین توسط امین عابدی است و تا اواخر آبان نسخه نهایی آن آماده می شود.
ژاله علو،مهرانه مهین ترابی،نیکی کریمی،مهرداد صدیقیان،رامبدجوان،صدرالدین حجازی،بیژن بیرنگ،مهدی صباغ زاده،مجید جوانمرد،کیومرث پور احمدو اصغر همت از جمله هنرمندانی هستند که در این مستند جلوی دوربین رفته اند.
پس چرا "شب" اکران نمی شود؟

وقتی نام تلویزیون به عنوان تهیه کننده یک محصول سینمایی مطرح می شود ،ترس وجودمان را برمی دارد که مبادا وضعیت مالی خوب صدا و سیما باعث شوداکران آن جدی گرفته نشود.تجربه های قبلی نشان داده صدا و سیمایی ها یا قید محصولات خود را می زنند ویا برای آن سنگ تمام می گذارند! "شب"ساخته رسول صدر عاملی یکی از بهترین فیلم های جشنواره سال گذشته بود که امین حیایی با آن سیمرغ بلورین به دست آورد اما خیلی ها اعتقاد دارنددر آن خسرو شکیبایی و عزت ا...انتظامی بازی های بهتری انجام داده اند.
این فیلم مورد توجه جشنواره های بین المللی هم قرار گرفته و همین چند روزپیش جایزه بهترین فیلم جشنواره مذاهب را در کشور ایتالیا به دست آورده است اما هنوز از زمان اکران آن خبری منتشر نشده است.
این در حالی است که تا برگزاری جشنواره فجر کمتر از سه ماه زمان باقی است.امیدواریم "شب" قربانی سیاست های صدا و سیما نشود و اکران پر شکوهی داشته باشد.حیف است با این مضمون خوب و بازی های مثلث اصلی فیلم ،کم توجهی شود
الوداع عزیز جان، نفس جان، عمو جان، الوداع خسرو جان.
الهی چشم های تو مهربان و صدات آسمان و روانت جهان و پران بود و کی وقت انفصال بود. دست های تو عاشق بود و خود عاشقی کجا آسان بود.
ای پادشاه نرمش در این نمایش نامردمی. ای هامون، ای کیمیا، ای نوبت عاشقی. رها، رها، رها شدی. پر کشیدی و گر گرفتی همچو ققنوس، صبور و خودسوز و مومن به جاودانگی.
ای درد در تو جای گرفته، ای خسرو، ای قابل، ای غایت شکیبایی. آری، آری، درد بر ما نازل شد و شاخه شکست و بم سوخت و بالا می گیرم این ناله و حالا می گیرم.
دریاب که خسرو می آید با قدم های خستگی و صدایی شکستگی. هان، با طنین صوت جبرئیل اشتباه مگیرش، آن گاه که سلام می گوید. شاید خواهد گفت؛ «حال همه ما خوب است.» اما تو باور مکن...
دانلود فایل آوانمای سهراب با صدای خسرو شکیبایی
به نام خدایی که همین نزدیکی هاست

عمو خسرو مهربونم سلام
دلم گرفته ... «دلم عجیب گرفته». دقیقا همون جوری که خوت میگی.
قیصر تو نامه اش به آیه دخترش گفته تو هم اگر حرفی داشتی بنویس و مطمئن باش که من آنها را زیر خاک می خوانم.
من که خیلی وقته... از بعد از ۲۸ تیر برات می نوشتم. اما حالا محکم تر و مطمئن تر می نویسم.
عمو چند روز پیش داشتم یه مصاحبه از رضا صادقی می خوندم فکر کنم مال تابستون بود خیلی حرف های خوبی زده ، کلا قشنگ بود از شعر جدیدش هم خوشم اومده بود خوشحال بودم که یهو به آخرش که رسیدم گفته بود «در گذشت خسرو شکیبایی رو هم به همه ی اونایی که دوستش دارند تسلیت می گم»
اعصابم رو بهم ریخت به خدا از این کلمه بدم میاد غم دنیا رو میریزه رو دلم تمام غصه ها و اشکام از اون روز تا الان میاد تو ذهنم ... دوست ندارم چه کار کنم؟؟؟؟
میگن در گذشت خسرو شکیبایی، غصهم می گیره .... باز اون ناباوری ها میاد سراغم .
یه چیز میگم بین خودمون باشه ... من هنوز نتونستم با این واقعیت کنار بیام فقط دوست دارم فراموشش کنم ،خودمو به اون راه میزنم ،دوست دارم فکر کنم هنوز هستی باور این که دیگه نیستی داغونم میکنه مثل الان که ... باز این اشکا راه افتاد...
بالای دویست و پنجاه تا از مراسم بدرقه ات تا بهشت زهرا و هفتم و چهلم و ... عکس دارم اما به ندرت سراغشون میرم فقط جمع شون کردم... چرا نمیدونم.
یکی دو بار هم بیشتر ندیدمشون. دیدنشون اذیتم میکنه به خدا اذیتم میکنه ...
این که بدن تو رو تو پارچه سفید پیچیدن و رو دستشون میبرن دیوونم میکنه ...نمی تونم رو دست مردم ببینمت تو باید کنار مردم باشی اون بالا چه کار میکردی عمو خسرو ...
باید بودی دو سه ماه دیگه جشنواره فجره ،باید ردیف اول مینشستی برای بقیه دست می زدی مثل همیشه صادقانه و کودکانه می خندیدی و شاد می شدی...
باید بودی...
به نام خدای مسافران بی باز گشت...
عمو خسرو خوبم سلام
خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟
اون بالا هوا چطوره؟
خوش میگذره؟ خوب ما رو قال گذاشتی رفتیا....
عمو میدونی تو هم مسئول این اشکا و دلتنگی ها هستی؟ یا نه؟
کی میگه همش تقدیر خداست؟ تو هم برای رفتن عجله داشتی عمو نگو نه....خسته شده بودی؟ آره؟
مگه دکترت نگفت بستنی برای کبدت مثل سمه ،مگه پروین جون به کارگردانها و دوستات نسپرده بود که حواسشون باشه یه موقع بستنی نخوری، سر ساعت داروهاتو بخوری که حالت بد نشه سپرده بود یا نسپرده بود ؟
اما تو چه کار کردی عمو... قبل کار میرفتی 5-6 تا بستنی میخوردی!
چرا؟ چرا آخه؟ میگفتی دلم خنک میشه ...حالا خوب شد دل این همه آدم آتیش گرفت و خاموش نشد ...ها خوب شد عمو؟...
مگه نمیدونستی سیگار برای قلبت ضرر داره، کبدت رو داغون میکنه میدونستی یا نه؟ بگو چرا عمو ؟؟
یعنی انقدر از دنیا سیر شده بودی ؟...انقدر بودن عذابت می داد؟...انقدر درد میکشیدی عمو؟
خیلی دردمی کشیدی نه؟
همه میگن:" معلوم بود درد داره. معلوم بود دیگه جون نداره اما هیچی نمی گفت. اصلا به روی خودش نمی آورد." ...مثل همیشه صبور... آروم...
اما اگه یک کم مواظب خودت بودی... اون موقع دیگه من الان با این حال نمی نوشتم برات... با این چشای خیس برات نمینوشتم... اون موقع من مثل همیشه منتظر کارای قشنگت میشدم منتظر جشنواره تا سیمرغ رو تو دستای عمو خسروی خودم ببینم .
آخ...اگه بدونی چه قدر دلم برات تنگ شده...اگه بدونی.
کاش یه کم هم هوای خودتو داشتی. کاش میشد برگردیم عقب...
گلههامو به دل نگیریا! همهش از سر دلتنگییه. سر سوزن هم ازت دلخور نیستم به خدا...
فقط دلم تنگ شده... همین.
خودت که مواظب خودت نیستی... به خدا میسپارمت.
مواظبش باش خدا جون...
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد